نبود دستی
نبود چشمی
که اشارهای کند
که اشارهای بیند
نه حافظهای
که یاد آورد
نماند و نبود
نبود و نشد
دگر در دل سرِ سودا ندارم تمنای دلِ معنا ندارم
قلم در دست مجنون شرح باد است برای این دویدن پا ندارم
من از آن دم که دانستم کویرم برای رویش غم جا ندارم
سخن ازپاک بودن ، میلِ مرگ است نفس در عمق ِاین دریا ندارم
در این دیرینه وارونگاهِ تزویر سرابِ خانهای زیبا ندارم
چه خاموش عاقبت بر ره نوشتم برای گمشدن همتا ندارم
ولی گر عقل تاوانش طناب است من از دیوانگی پروا ندارم!
|
|