و افتاد
پله
پله
افتاد
قسمت این بود
که نادان بودیم
زنجیر ندانسته
حلقه شدیم
سرنوشت دچارمان بود
دستانِ نیرومند
به اراده های روستایی
میان بستیم
متحد
و جانِ هم افتادیم
به اتفاق
تقدیرمان بود
باور این شهر غمین را
به تناوب گفتیم
لحظه ای هست
که در باور تکرار
صدا می زندم
لب کارون خبری هست
که نیست
بوی آلوده به جانش آگاه
باز امشب
به تماشا برویم...
|
|