تبليغاتX
بنگاه ادبیات پراکنی
بنگاه ادبیات پراکنی
نوشته های ادبی نویسنده
گفتیم اتفاق است

و افتاد

پله

       پله

                 افتاد

قسمت این بود

که نادان بودیم

زنجیر ندانسته

حلقه شدیم

سرنوشت دچارمان بود

دستانِ نیرومند

به اراده های روستایی

میان بستیم

متحد

و جانِ هم افتادیم

به اتفاق

تقدیرمان بود

 

2 نوشته شده در  85/08/26ساعت 22  توسط صادق پیوسته  | 

من و تو

باور این شهر غمین را

به تناوب گفتیم

لحظه ای هست

که در باور تکرار

صدا می زندم

لب کارون خبری هست

 که نیست

بوی آلوده به جانش آگاه

باز امشب

به تماشا برویم... 

2 نوشته شده در  85/08/01ساعت 0  توسط صادق پیوسته  | 

 
Find Lyrics:

Browse All Lyrics