تبليغاتX
بنگاه ادبیات پراکنی
بنگاه ادبیات پراکنی
نوشته های ادبی نویسنده

پايان آمده

من

پاي آن ندارم

برسم به او

و اين

پايان ندارد
2 نوشته شده در  85/01/25ساعت 4  توسط صادق پیوسته  | 

روزهاي خوشه‌خوشه

پوسيده در آغوش هم

انگور و دانه‌هاي انگور

اوهام

انگار ستون فاجعه

انگار نگاه سراب

ناكام و بي فرجام

به تابِ شمع

تعلل شبهاي شام و شراب

 

شعله‌هاي رقص

به دست‌هاي تاريك

انگورِ مزمن

جراحت دانه‌هاي تفاوت

در وحدت سرنوشت

 

2 نوشته شده در  85/01/25ساعت 4  توسط صادق پیوسته  | 

نمی‌خواهم

که بسازمت

خودساخته می‌خواهمت

خود

ساخته

می‌خواهمت
2 نوشته شده در  85/01/23ساعت 4  توسط صادق پیوسته  | 

با تو در کوچه‌ها

حرفها

و صدای سکوت

آهنگ واژه‌های رفت و آمد

باد که دست برگها را می‌گرفت

تن‌کشان

می‌خزاندشان

شکسته

تکه تکه ، جمع

با حافظه‌های خشک

بهار یادشان نیست

یاد تو می افتم

و خودم

در جمله‌های درسی

کشیده

برای کاغذی

با مُشتی اعداد

جمع و میانگین رنج

دست‌های باد

رفت و آمد با کلمات

قدم در کوچه‌ها

حاصلجمع تفاوت

و صدای ترانه‌ها

که با اتومبیل

 دور می‌شوند

یاد تو می‌افتم

و خودم

فراموش شده‌های

دستان باد

برگها پرت می‌شوند

به صورت جدول

به سر تا پای دیوار

می‌ایستند

تکه تکه

یاد تو می‌افتم

و خودم

و لحظه‌های امتحان

پوچ

چه قدر پوچ شده‌ایم

قدم در کوچه‌های با تو

اندک

اما کم نیست

با دستهای منهدم

بی سر و چشم

کنار هم ، جمع

برای کاغذی

با مشتی اعداد

به حرفهای تو فرو می‌روم

از آستان نصیحت‌

نگاه می‌کنند

و در دستان باد

از ما می‌گریزند

تکه تکه

با حافظه‌ی خشک

ساعت‌ها…

چه زود تمام می‌شویم

به صورت جدول

و سرتاپای دیوار

ثانیه‌های هلاک

خش خش

شماره می‌شویم

زیر قدم‌های خود

بر خود

راه می‌افتیم

یاد تو می‌افتم

و خودم

در هوای سرد

که لذت مقاومت

از زیر پوست

به حرفها دوید

دنیای سوم

و خاطره‌ها

ادامه

در نگاه جدول

و سرتاپای دیوار

زرد و هزار رنگ

باریده‌ایم

 از درختان

 در حافظه‌ی خشک ساعت‌ها

سال‌ها شاید

رفت و آمد باد

دست‌ها

و درس‌ها

یاد تو می‌افتم

و خودم

زوزه‌های تفاوت

ویرانی ترس

و بازگشت

جمله

برای مشتی کاغذ

بی نگاهی

در ثانیه‌های سخت

و افسوس پایان

که سر می‌رود

از آستان نصیحت

بی‌خوابی‌ست

و تناوب

یاد تو می‌افتم . . .

 

2 نوشته شده در  85/01/23ساعت 3  توسط صادق پیوسته  | 

صدای تو

از جنس

قصه‌های مردم نیست

صدای تو از آفریدن

از خود توست

و با صدای تو از

پشت سالهای سکوت

دوباره می‌شود از

دوستی

نشانه گرفت
2 نوشته شده در  85/01/21ساعت 5  توسط صادق پیوسته  | 

مرا با ناشكيبي‌ها سرشتي

و عمري آتش هجران نوشتي

 

حسابت گر چنين باشد اميد است

به روز محشر ام خواني  بهشتي

 

2 نوشته شده در  85/01/16ساعت 5  توسط صادق پیوسته  | 

بر لبان غنچه مي‌بوسد

 نسيم

مي‌خراماند پرند شوق را بر

خيسي مژگان گل

ذوق ريزان مي‌شود

در انعكاس رنگ‌ها

مي‌پرد گنجشككي

از شاخسار

...

حرف‌هايي در كتاب

سال‌هايي غرق خواب

 

 

 

 

2 نوشته شده در  85/01/16ساعت 5  توسط صادق پیوسته  | 

زمان

 سر از قفاي كوه مي‌آرد

 

خزان پير مي‌خندد:

آهاي اي مدعي مرغان دريايي

هلا طوفان ستيزان

چهره‌پردازان دانايي

خروش موج آوردم كجاييد آي...

درود اي رودهاي مرده در مرداب

چه شد آن هجمه‌ها بر سينه‌ي دريا؟

كه شد همبستر دريا

پس از صد سال تنهايي...؟

 

كجاي‌اند آن سَبُك مرغان

همان مرغان دريايي

كجا خوابيده رود سرد

پس از آوازِ تنهايي؟

 

توان رود شد نابود

و سيل از سيلي دريا

در آغوش هم‌او خوابيد

ومرغان مهاجر را

توان راه رفتن رفت

 

اگر در برگ مي‌افتي

توان برگ افتاده

اگر بر خاك مي‌نالي

نمكزاري‌ست شور از اشك

خبر در آسمان جان كند

كلاغان دوش پوسيدند

كبوترها سيه گشتند

صداها در صدا مرده

نشسته مرگ بر گرده

 

صدا در درد مي‌ميرد

زبان خسته مي‌گيرد

زِ جويِ خون

جراحت‌هاي دل

بر ديده مي‌لغزد

به خطي خشك از خونخانه‌ي مردم

زند فرياد رسوايي

به اين كوري و بينايي

 

تمام موج‌ها را يك به يك ديديم

به گرد گور خود

بر آتش تزوير

با هر باد

رقصيديم

 

 

چه موجي

پس چه مرغي

واي بر ما

واي...

 

 

2 نوشته شده در  85/01/16ساعت 5  توسط صادق پیوسته  | 

عشق هست و

حرفی نیست

 

وزن هست و

 بیتی نیست

 

نگاهی

و تنها فریب

 

مایی

در آغوش هیچ

در آغوش هم

2 نوشته شده در  85/01/15ساعت 2  توسط صادق پیوسته  | 

خلاصه از امروز هم سفر کردیم

برای گفتن فردا خطر کردیم

 

دوباره از آیینه‌ها عقب ماندیم

و به آیین جمله مختصر کردیم

2 نوشته شده در  85/01/15ساعت 1  توسط صادق پیوسته  | 

 

کلمات

سودای درد اند

جمله‌ها

ریسمان اشتیاق

و با ترانه تاری‌ست

...

عنکبوت شاعر

آن کنج

به کمین نشسته

بال بال طعمه‌های هوس

در توازن ابیات آرزو

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  85/01/15ساعت 1  توسط صادق پیوسته  | 

همیشه برای عشق فرصتی مانده

میان من و مرگ  وسعتی مانده

 

تمام قصه که در متن جادو نیست

جدای این صفحات هم خطی مانده

 

به وزن حرف تو در جمله رقصی هست

هنوز واژه‌کشان  حالتی مانده

 

"کجا"ی رفتن من از تو لبریز است

نگاه حادثه در عادتی مانده

 

طنین فاصله درگیر تکرار است

شمار ثانیه‌ها  بی‌نهایتی مانده

 

2 نوشته شده در  85/01/15ساعت 1  توسط صادق پیوسته  | 

 
Find Lyrics:

Browse All Lyrics