قهوهای
به رنگ چشمهای تو
نیست
چیزی
که شیرینات کند
منام
که همیشه دیر میرسم
قهوهای سرد
مرا سر میکشد
فردایی نیست
زمان
که میرود
بر اجساد آرزو
...
جنس امروز
در امروز
دفن میشود
...
لذتی محو
در آروارهای
بی دوبارهای
وحشتی قد میکشد از انتهای لعنتی
پاسدار لحظهها ، این اژدهای لعنتی
خون بر آهن مانده از این پیشترها سربهسر
هر ورق تکخال مرگ ، آن کیمیای لعنتی
شومی شولای آتش شعله کش در شوق وقت
ساحل سودای ساعت ، سایههای لعنتی
سالهای مستی سوزان سحری در صدا
شام شیرین در شراب شعرزای لعنتی
در نگفتن مانده سنگین گفتن بیهودهها
با دقایق نعرهزن از ابتدای لعنتی
|
|