برای آینه
دیوار هم ترک برداشت
برای لحظهی فردا
که رفتن از تو به تو
مرا به خاطرهها
بند پنجره کرد
به اشک صورت ساکت
و لمس لبی
که لرز بَرَش داشت
از تنفس عشق
به خاطر این بوسههای شور
بمان
به خاطر باران
و پنجرهها ...
دستانت اگر نیست
چشمهایت
و صدایت ...
هیچ اگر نیست
این قدمها
چرا میلرزد؟
کوچه کوچه
مسیر
با دست تو
صدای تو
سر میرسد
نباشی
راه گم میشود
بس که بیهدف
آوار هست و
یادهای تو نیست
|
|