تبليغاتX
بنگاه ادبیات پراکنی
بنگاه ادبیات پراکنی
نوشته های ادبی نویسنده
فرسوده ها

شقايق هاي وحشي سر رسيدند

به شبهاي تباه عشقْ درْ بند

 

از اوراق كهن زنجير روييد

خلايق جام مي را پس كشيدند

 

 

كرانه

 

صدايت را سروديم

جوانه زدي

نگاهت را نوشتيم

تكثير شدي

اما سكوت

دستهايت را پژمرد

 

 

 

هنگام

 

واي كه مي بري ام

بي هنگام و بي هنگام

واي كه مي بري ام به موج

و نيمه نيمه

آسمان را ...

توان بودن ام نيست

هنگام

كه مي بري ام

 

 

دوباره اما سرد

 

روزها  بر نمي گردند

حتي شبها

خاطراتشان اما رگبار

تو بر تمام لحظه ها مي باري

شيرين و سرد

2 نوشته شده در  84/07/05ساعت 6  توسط صادق پیوسته  | 

به خاک خسته ای که نیست

 

و واژه مرده در زمان

شبی و ساعتی که نیست

سپیده سنگری که نیست

مرا و

یاوری که نیست

 

و ریسمان پاره ای

به بام بستری که نیست

 

طلوع کن ز خاک سرد

ز پاره پاره های درد

به لهجه ی ترانه ها

صدای باوری که نیست

 

 

 

 

زیبا

 

چه مظلومانه زیبا بود

و دروغهای بسیار در آستین داشت

چه وحشیانه زیبا بود

همان که می خواستمش

و نا خواسته زیبا بود

که به واژگان باز نمی گشت

 

چه ساده می خواستمش

و با زوزه های باد

در جوانی کابوس دور می شدیم

میلاد جشنهای خواب

برای مردمان ممنوع غنیمت است

و تازیانه های خیال

دردهای شیرین به رگ می دوانند

 

خاموش گذشتیم

... خاموش ...

و به لهجه ی سکوت

                           تلختر شدیم

 

 

 

 

جای پا

 

گفتی بگو ! چه بگویم٬ صدا کجاست؟

گفتی بنال! رفیق٬ حلق ما کجاست؟

گفتی که سرد می شوی آخر عزیز من!

اما کجاست نفس٬ نفس گرم ما کجاست؟

گفتی نگو که می روم و ... راه خسته شد

پایم به تنگ آمده ٬ این جای پا کجاست؟

گفتی تو آنقدر که دلم پاره پاره شد

این پاره های من اما وفا کجاست؟

گفتی که نعره می دمد از لحظه های تو

من در سکوت می روم ٬ آن نعره ها کجاست؟

 

 

 

گاهواره

بی وقت نیامده ای

که بی وقت  می خواهمت...

وای که گامی با تو

بی وقت نیست....

 

 

 

مانده ست بر گلویم

 

با دلقکان فرو ریز   بر ساحل تجارت

بر موج می نشینند  افسانه های قدرت

آهسته پر گرفتیم  از خوبی رفیقان

گمگشته ی خیالیم   جان داده در شرارت

با چشم بند اوهام  در کوچه های بی عشق

کاشانه مانده تنها  با قصه ی اسارت

سرنیزه در بیابان  دلهای پرپر از حرف

قربانی تکلم  در جمله های حسرت

باران بی سرانجام  هنگامه های طغیان

آواز یک مسافر  اندیشه های هجرت

 

 

غریبه

 

به روز غزبتش  عمری که خون شد

در این بی سرزمینی سرنگون شد

نوشت و کس نگفت از حال و روزش

درون واژه هایش واژه گون شد

شبی هم رفت و روزی رخ نپرداخت

نفهمید عاقبت این قصه چون شد

کفن از جمله های کهنه می ساخت

به خاک خستگی هایش درون شد

2 نوشته شده در  84/07/04ساعت 6  توسط صادق پیوسته  | 

 
Find Lyrics:

Browse All Lyrics