و اگر این پاییز
انکسار من و توست
فصل را آینه گردانی کن
و اگر تابستان
گرمی خاطره هاست
قلب مجروح مرا
تا جسد واژه ی خورشید ببر
و اگر فصلی نیست
که به محتاج ترین همسفران
واژه ی یکسان بخشد
دست بی جان مرا
با قلم خون بردار
یک سبد حرف
برایم کافیست
عشق را پس نفرست
بی تصویر
شعر عبور خاطره هاست
ثانیه ها در فرار
نگران ثانیه هایی هستم
که نسروده ام
دلتنگ نیستم که نیستی
دلتنگم
که رنگت در باران
و صدایت در طوفان
و عشق ات در مشغله ی ساعت ها
ناپدید باشد
و به هیچ کلامی
لحظه های ما
به خاطر خاطره ها
نباشد
داستان هیچ چیز
شرم بر همه جا
یاوران هیچکس
بوسه ی قاتل
ساختن دوباره
با خدایان
و درخشش از
تاریکنای سفر
و شکل مرگ
در نگاه ناگاه
دگر شدن
انتخاب کن
هرجا که امیدی هست
فریاد
از زاده شدن
به زمان سوختن
پایان را برگزین
پرسه ی عشق
دلباخته ی دشت بی ابتدا و بی انتها
چشمکان غریب
به تکه ساعت های منجمد
ماه
ابرهای سیاه
با نیمرخ دلبران دور
دگرگون تراشیده به نور
فراغت وحشی ارواح شبگرد
و جغدان شب نشین
تا جیرجیرکان تکرار
و تحریر حنجره ی راه
غزلپاره
مجنون مفقود محو
در سرعت
به جنس صریح لحظه های زمان
نورسیده ٬ گمنام دوست
در سرایت اکنون
به نبرد ثانیه ها
شبی تن بر زمین نرمتن سود
به پنجه بازی اش با قله ها بود
زمین را پشت گوژ از بار شب ها
که جان را تا سحر می دید نابود
لب از لب های دریا بر نمی داشت
سکوت هیبت دیرینه موجود
و می جنبید اگر در ظلمت محض
کسی کو باید این افسانه فرسود
تن تاریک شب بر خاک غلطان
زمان آلوده ی بی زاد وبی رود
جبال تیره را پر غار می کرد
میان دره تاریکی می اندود
زمین از زندگان این سیاهی
یکی دیگر به آغوشش می افزود
به آیین تبار تیرگی ها
دوباره واژه ای پیچیده در دود
برای علی شریعتی مزینانی
دنیای خود بود
...
کران خاطره اش
افقهای هزاره ها را
در می نوردید
و سایه ی ابروانش
افق را در می نوردید
...
و افسوس
که دنیای خود بود
...
هزارگاه اوج و اعواج حواس
به دنیای دیگرش می دید
پس
به پس لرزه های آرمان مستش
تا همیشه امتداد می گرفت
بی شکیب بود
مغرور
نعره زن به لرز
جاودانه در خویش به جست و جو
لیک
نه خراش و به وجد
که با تمام علوم میانه داشت
و به اسرار فرار در وقوف
...
بس به تمهید دگرگونگی
جهان را و مردمان را
به آشیانه ی باور کشید
پیروزتر به لمس خیال
از انسان گفت
و دنیای خاک
و هیچ ندانست
که دنیای خود بود!
ثانیه های سرد
به افق جراحت
تن کشان
گاهواره ی نسل را
به میعاد تقلا برد
پرتگاه تماشا ٬ جلای زخم
به یأس مزمن
وامدار واقعه شد
رنجور اما وحشی
تعاقب زوال را
زبانه کشیدیم
به غرشی سرخ
و نمایشی سیاه
چهل روز
به رستاخیز
زبان ٬ بیگانه
و سخن
هراسناک بی سرزمینی خویش
آنگاه
واژه را
به جزایر هفت دریای سکوت
دریافت
دشنامی
و نه بیش
( به یاد زنده یاد صادق هدایت)
باوران دور
سالها عشق
از هم دورتریم
سال ها عشق
نه در بود و نبود
...
که عشق تو
تبار تو ست
و عشق من
بی تبار
که عشق را
به تبار سنجیده اند
نه اعتبار
نگویم از هیچ
کسر رویاهای خود
نمیرم از پیش
زبان به اغتشاش
رهاترم
نهید گوی در گور
تماشای اجداد
مقدورشان بود
چه خنده ها که زدیم
هر بار به دنیا
بدهکار گریه های اجساد
تو را به خدا
دیگر نکُشیدش
نگو در این خطوط
من نبودم در این صفحات
بهانه گرفتیم
و بیرون زدیم
حلقآويز
نيست لمسي
كه به اسطوره ي اشكال ازل چنگ زند
و از آيينه ي پندار
تو را بردارد
نيست مستي
كه شبي نعره كشان
برخيزد
و به تكرار تو در آينه ها
مشت زند
واژگان
در صف اوهام
به تو مشغول اند
و چه معصوم به زيبايي خود غرق شدي
تو كه در آينه ي خاطره ها
بی وزن شدیم
که آشیانه شویم
با مگس ها افسوس
خیال مبهم پرواز
و جوانه ی هیچ
بر خطوط شاعرانه ی خویش
گردن خورده دست تکان می دهیم
دست های کنده به استقبال
خیالواره دوان
به دفن
در سراچه ی هیچ
زخم خواب ها
گل سرد دست هایش را چید
تا فریاد
خونواژه
التماس سکوت
شب ستاره بلعید
هیچکس
در آغوش لحظه ها
هیچکس
پشت واژه نبود
شعله دوان
باد ساکن و
خاک گرم هوس
گل سرد
دست هایش را چید
شور
وسعت
ماسه را
تشنه تر می کرد
طعم موج تمام نمی شد
بوسه بر زخم جمله می شکفت
درد دوباره می گرفت و
هزارباره شب
هر شب
هزار باره می شد
لب دریا
شور تا همیشه بود .
درود بر خوانندگان
این هم تارنمایی است برای خودش !
با یک داستان شروع میکنم تا به چیز های دیگر برسیم .
مرگ جیرجیرک
صدای جیرجیرک که نزدیک باشد ٬ مثل باران شب مهمانی که کفشت را پر کند ٬ بی چاره ات میکند . بلند شد . از ثانیه های گرم زیر پتو معذرت خواهی کرد . باد زوزه می کشید . چند ناسزای گلچین شده تحویل زمین و زمان داد که اصلاْ افاقه نکرد . به خاطر درخت بود . هر چه آدم می کشد از خودش می کشد . شده پناهگاه حشره ها .
داس پدربزرگ بود . ده سال بود که مثل خنده به دیوار آویزان بود . برداشت . تا درخت را ببرذ خودش حدس زد کجای همسایه ها حواله ی چه خویشاوندانی از او شده است . هیچ توجه نکرد . درخت کوچک بدبخت را عین جنازه ی هابیل با بدبختی گم و گور کرد . باز هم آدم هر چه می کشد از خودش می گشد . سم را برداشت . اینقدر توی دست شویی خالی کرد که ترسید بگیرد . برگشت زیر پتو . مثل سگ عرق کرده بود . محل سگ به خودش نگذاشت . مطمئن بود همین طوری تا ابد میشود خوابید . آدم اطمینان داشته باشد از همه چیز بهتر است .
خواب داشت توی چشمش ولو می شد که صدا شروع شد . وای باران . باران . شیشه ی پنجره را باران داشت می کوبید . خواب تکه تکه از همه چیز بدتر است . از عصبانیت به خودش می پیچید . به خودش فحش می داد . یا دلداری . به نظرش آمد درخت بالای سرش ایستاده و جیرجیرک ها از همانجا تا دست شویی صف کشیده اند . دست به سرش زد. خیس عرق شده . عرق لعنتی توی چشم آدم می دود .
چشمهایش را با دست پاک کرد . سوزشی در چشم هایش احساس کرد . فکر کرد خیالاتی شده . اما سوزش وحشتناک می شد . یادش آمد دستش را بعد از ریختن سن نشسته . یاد حرفهای فروشنده افتاد . این سم خوک را هم می کشد . دیگر هیچ جا را نمی دید . کورمال کورمال رفت تا شیر آب را پیدا کند . از عصبانیت یک مشت هم همینطوری حواله ی بد شانسی هایش کرد که از بخت بد به یک چیز تیزی خورد و از درد دیوانه اش کرد .
همینطور کورمال کورمال رفت . اما یک دفعه فهمید زیر پایش خالی شده . از دوازده پله افتاد . احساس خرد شدن و له شدن کور شدنش را بی اهمیت نمی کرد . با آخرین زور فریاد زد . اما صدا ناچیز بود . اگر هم چیزی بود همه فکر می کردند دوباره جان درختی چیزی افتاده . همانجا از هوش رفت .
وقتی همسایه ها فهمیدند و آمدند ببرندش بیمارستان ٬ دو روز بود عمرش را داده بود به شما .
|
|