تبليغاتX
بنگاه ادبیات پراکنی
بنگاه ادبیات پراکنی

هیچ از تداومِ ما

غبطه می خورد

با ذکرِ هیچ

معجزه ای

راهی ، نشانه ای

افسونِ بارشی

همه جا حرف و باز حرف

شاید که جمله ای

واژه ای آستانه ای

آری که آری

از این هیچ دلخوشان

با هر وزش

به هر آن جا

خیال و هیچ

بادا که بی که توانیم

بوده ایم

2 نوشته شده در  87/04/24ساعت 7  توسط صادق پیوسته  | 

یک آرزوی برآورده شده

محمود آقا ، سوپریِ محل ، می‌خواهد بابا شود. اما چه بابایی؟ بدبخت ، بیشتر ناراحت است تا خوشحال. این بابا شدنِ محمود آقا ، سوپریِ محل داستان دارد اما اول بگویم که: محمود آقا ، سوپریِ محل ، از همان اول آدمِ باخدایی بود. با تمامِ محل سلام و علیک داشت. نه که فکر کنید برای فروختن اجناسش و این حرف‌ها. نه . محمود آقا ذاتاً خوش‌مشرب بود.

 اما از خدا که پنهان نیست ، از بقیه هم پنهان نمی‌مانَد که محمود آقا ، سوپری محل ، آدمِ آرزو به‌دلی بود. از این آدم‌هایی که آرزویِ خیلی چیزها به دلشان است و من شخصاً از عاقبت این آدم‌ها می‌ترسم و بارها به این جور آدم‌ها این مسأله را گوشزد کرده‌ام و به محمود آقا ، سوپریِ محل ، هم گوشزد کرده‌بودم.

 گوشزد کردنِ من خیلی همچین محکم و واضح بود و حالا هم بنده‌ی خدا محمود آقا ، هر وقت من را می‌بیند متذکر می‌شود که آه، فلانی، ای کاش گوش کرده‌بودم حرفت را . ولی افسوس و صد افسوس که محمود  آقاها همیشه این حرف را آن وقتی می‌زنند که آب به جوی رفته و آنچه نباید بر آنها رفته‌است.

داستانِ محمود آقا ،سوپریِ محل را من آنجا فهمیدم که دیدم در صفّ اولِ نمازِ جماعت می‌نشیند و هِی با آقای مسجدِ ما (که از فرطِ  خوبی ، حال به هم زن شده است) بالا و پایین می‌رود و نافله و قفیله می‌خواند و از این حرفها. بعداً هم توصیفات می‌کند برای الباقی که های! ایمان حاج‌آقا چنین است و تقوای حاج آقا چنان.

یک روز هم که با خنده و مطایبه به او گفتم آخر محمود آقا این حرفها چیست ، برو جورابت را بشور که ملت پشت سَرَت جوانمرگ شدند (حالا خوب است تنها هم بودیم) گفت تو که پشت سر حاج آقا نماز نمی‌خوانی نترس ، نمی‌میری؛ تازه جورابِ حاج آقا هم بو می‌دهد و این هم نشانه‌ی ایمانش است که به این مسایلِ کوچک نمی‌رسد. من هم از بختِ بد آن روز اعصابم چروک بود زدم به تیپ و تاپش که: گُه خورده آن حاج آقای شما با آن ایمانِ بوگندویی که دارد! خلاصه، بحث شد و شما هم که می‌دانید ، بحث های مذهبی داغ است و همیشه طرفین دلایلی دارند که تا قیامت نشود معلوم نمی شود کدام راست است. اما در مورد ما معلوم شد و تاریخ به سرعت قضاوت کرد.

گرچه محمود آقا ، سوپری محل، راست می‌گفت و من آدمِ بد دهنی بودم و نباید ادعا می‌کردم حاج آقا از آن چیزها خورده و صد البته من آدمِ بد دلی بودم و باید وقتی مؤمنین حاج‌آقا را قبول داشتند اصل را بر ایمانِ او می‌گذاشتم و پشت سرش نماز می‌خواندم اما من یک آدمِ معمولی بودم و می‌دانستم ایمان عجیب و غریبِ حاج آقا و دنبالِ کرامت و دعا و ماورا  افتادنِ  محمود آقا ، یک کاری دست محمود آقا می‌دهد و داد.

بله ، گفتم محمود آقا سوپری محل می‌خواست بابا شود اما چه بابایی؟ آن جوری که محمود آقا ، سوپری محل، خودش می‌گوید یک شب که رفته بود منزل ، خانمش بنای داد و بیداد گذاشته بود که وای!مردم! این چه زندگی‌یی است. این چه مصیبتی است. صبح که مغازه داری می‌کنی و شب هم حساب‌داری . وقتِ نماز و ناهار و شام هم که با حاج آقایی. پس تکلیفِ منِ فلک‌زده چه‌می‌شود؟ من مگر فاحشه‌ی محمود آقا هستم که فقط در رختخواب با محمود آقا باشم و این‌جوری نمی شود و آن‌جوری باید باشد و خانه‌ی مادرم اینها نرفتیم و وقتِ‌بچه‌دار شدن است و همه جور حرفی آن‌شب محمود آقا شنید.

محمود آقا اما در رختخواب به این فکر بود که باید به طورِ کلی این وضع را عوض کرد. این بود که از خدا خواست جای زنش باشد و زنش جای او. به هر حال، هر کس در آن وضعیت ممکن بود تصمیمِ احمقانه بگیرد اما همان‌طور که اشاره کردم ، من این بدبختیِ محمود آقا را از آرزو به‌دلی اش میدانم. حاج آقا اوصاف معنوی می‌گفت ، دوست داشت حاج‌آقا باشد. می‌گفتند خارجه این‌جور است و آن‌جور ، دوست داشت برود خارجه. حالا اینها هیچ. این زن شدن را معلوم نیست چرا از خدا خواسته‌بود. آن هم دقیقاً موقعی که تویِ کارِ کرامت و دعا و ماورا بود. خوب ، محمود آقا هم آدمِ باخدایی بود و خدا آرزویِ او را بر آورده کرد.

شاید فکر کنید که دیگر بدبختیِ محمود آقا  سوپریِ محل ما را فهمیده‌اید. اما اصلاً. تا اینجای قضیه که هیچ‌کس بدبخت نشده. به خصوص محمود آقا که لطفِ خدا شاملِ حالش شده است. همین شما که خنده‌تان گرفته. آرزو کنید ببینم می‌توانید زن شوید؟ یا اگر زن هستید می‌توانید مرد شوید؟ کلی خرج و دنگ و فنگ دارد آخرش هم کپی که برابرِ اصل نیست؛ هست؟ پس وقتی می‌گویم بحثِ آرزو به‌دلیِ محمود آقا است گوش کنید. مبادا آرزویی بکنید که تهِ خط را نخوانده باشید. بعد هم مثلِ محمود آقا کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم بگیرید دست‌تان و بیایید پیشِ یکی مثلِ من که راهنمایی‌تان کند که تازه شانس بیاورید آدم ِ خوبی باشد .

خلاصه محمود آقا روزی که زن شد خیلی خوشحال بود. صبح که پاشد دید زنِ خودش است فهمید که زن‌اش هم محمود آقاست. یادم رفته بود بگویم که محمود آقا آدمِ باهوشی هم بود. خلاصه اینکه غذا درست کرد و خانه را مرتب کرد و کلی فیلم دید و کلی کارها که می‌خواست و نمی‌رسید انجام داد تا محمود آقا آمد. چند روزی که اینجوری گذشت احساس کرد شخصیت و اهمیت و معنویت و همه چیزش را فدای حس راحت‌طلبی‌اش کرده و از بختِ سرنگون ، همان هم اشتباه بوده‌است. چون هر کاری می‌کرد محمود آقا یک ایرادی می‌گرفت و خلاصه حرف، حرفِ محمود آقا بود و زنِ محمود آقا بودن هم راحت نبود و به قولِ لسان‌الغیب: که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل‌ها.

اینجاست که من می‌گویم این محمود آقا آرزو به‌دل بود و حالا بیشتر هم معلوم می‌شود. القصه ، محمود آقا یک شب کلی گریه کرد و از خدا خواست دوباره مرد شود. آن‌جوری که خودش تعریف می‌کند سه با خوابید و صدایی آسمانی شنید که : "مصلحتی هست در این کار ، زن بمان تا آن وقت که زمان موعود فرا رسد و به حال خویش باز گردی".  ولی باز گریه کرد که خدایا ، من از تو می‌خواهم که همین امشب اوضاع را ریچینج (Rechange) کنی و به حالت اول برگردانی و چون محمود آقا آدمِ باخدایی بود ، خدا هم حرف‌اش را زمین نینداخت.

حالا چند ماه است ، هر روز که من می‌روم سوپری ، محمود آقا درموردِ حاملگی‌اش با من صحبت می‌کند و می‌گوید اگر آرزویِ ایمانِ حاج‌آقایی در سرش نبود به زنش بیشتر توجه می‌کرد و آن دعوا پیش نمی آمد و آرزو نمی کرد زن شود. اگر آرزوی زن شدن به دلش نبود ماجرا آغاز نمی‌شد. اگر وقتی زن شد آرزوی ریچینج به دلش نمی‌افتاد الآن یک زن آرام در خانه‌ی خودش بود . اگر آن شب که آرزویِ ریچینج به سرش زد به آن حرف‌های آسمانی گوش می‌کرد اینقدر نگون‌بخت نمی‌شد. بدتر از همه آنکه اگر وقتی زن شد آرزوی بچه‌دار شدن به دلش نمی‌نشست امروز دیگر حامله نبود.

به هر حال، من همیشه محمود آقا سوپریِ محل را سفارش می‌کنم که این حرفها درز نکند و بهترین کار این است که ماجرا را فقط به زن‌اش بگوید و به دیگران بگوید مشکل چربی دارد. زنش هم که هم بچه دوست دارد و هم آبرویش را و مشکل تا چند ماهِ دیگر حل می‌شود اما می‌ترسم محمود آقا،سوپریِ محل، آرزوی شهرت به دل داشته باشد و ماجرا را فاش کند . فکرش را بکنید ، همین شما اگر بدانید واقعاً محمود آقا ، سوپری محل ، حامله است ...

2 نوشته شده در  87/02/14ساعت 19  توسط صادق پیوسته  | 

عاقبت شماره شدیم

ترس را

جوانه زدیم

به شکل مولایان بی زبان

بی پیکر

در انعکاس سکوت

بال بال انتظار

ناله ناله کنان

بی راه به فردا

چهره به چهره ضرب شدیم

بسیار شدیم

به معراج دروغ 

برای سالها خطوط

و سالها برای خطوط

2 نوشته شده در  87/01/29ساعت 15  توسط صادق پیوسته  | 

می رسد

بسیج آواره ها

کهن آرواره ها

و داوران بی باور

خاطره می گیرند

از همه سو

می گریند

که اینچنین نبوده ایم

بادا چنین باد

که می وزد به حاشا

از او به او رسیده اند

هر نفس باورشان نیست

مرگ را

که ثانیه می زند

خواندند فسانه ای

شاعر گفت

2 نوشته شده در  87/01/29ساعت 1  توسط صادق پیوسته  | 

دیدمت

پشت پنجره ای مات

متانت نت های تیره و تاران

تراوش شیدای  کور نوازان

دیدمت

انگار خشم سوزن پرگار

پای دایره بردار

بسیار نرفتن

به کوشش بسیار

یار نبودی  دیدمت

متل برای اتل های این سر و آن پا

بودای بی سفر

سوانح بت زار

به دوش من آوار

تکاثر دوش های سیار

به شعاری

و یک مشت ماتم محصول

به پای حادثه این

 دور باطل ما بود

2 نوشته شده در  87/01/29ساعت 1  توسط صادق پیوسته  | 

از شماخاطره بر می دارم

و به جایی که شما

در تماشای کجا

و به جایی که از آن

از زبان زارِ مزارِ 

کور در قصه ی نور 

توأمان آینه باران هم اید

از رخ و خاک شما

خاطره بر می دارم

2 نوشته شده در  86/12/25ساعت 15  توسط صادق پیوسته  | 

می گویند شب جوانه می زند

می دانم

حریق بادهای گرم

به جنگل می افتد

می دانم

و از تهی زبانه می کشیم

می دانم

 

جادوی یاوه در جماعت پوچ گٌل می کند

و به سال های سوختن

از رازهای شب

تنها سایه ای مانده

بر همه چیز

 

2 نوشته شده در  86/06/11ساعت 0  توسط صادق پیوسته  | 

زمان در آغاز پایان است

 مایان گداخته

 در سرآسیمه سارِِ نفس


پایداری از آشوب می کشیم

آشوب

تناوب سلاله ی ماست

 شمایل ما

تناوب


ما به رنگ خویشیم


به نقش عشق


2 نوشته شده در  85/09/01ساعت 21  توسط صادق پیوسته  | 

گفتیم اتفاق است

و افتاد

پله

       پله

                 افتاد

قسمت این بود

که نادان بودیم

زنجیر ندانسته

حلقه شدیم

سرنوشت دچارمان بود

دستانِ نیرومند

به اراده های روستایی

میان بستیم

متحد

و جانِ هم افتادیم

به اتفاق

تقدیرمان بود

 

2 نوشته شده در  85/08/26ساعت 22  توسط صادق پیوسته  | 

من و تو

باور این شهر غمین را

به تناوب گفتیم

لحظه ای هست

که در باور تکرار

صدا می زندم

لب کارون خبری هست

 که نیست

بوی آلوده به جانش آگاه

باز امشب

به تماشا برویم... 

2 نوشته شده در  85/08/01ساعت 0  توسط صادق پیوسته  | 

 
Find Lyrics:

Browse All Lyrics