تبليغاتX
بنگاه ادبیات پراکنی
بنگاه ادبیات پراکنی
نوشته های ادبی نویسنده
برای اصلاحات و جنبش سبز

تنها تن ها هم را همراه , انبوهی اندوه

رؤيايی از رويارويی با كوهی از كوه


با تابوتي طوطی  تا‎ ‎ تاري هايی تاران

گفتاری از كفتاری سرگردان در باران


ترسی درسی شايد شويد ذهنی از زهراب

زيبا زيرا زيبا زايد  آيد خواب از خواب


نام آگاهان  گام آن گاهان  بردارند از داد

 تا باد از بيدادی دادی  سوزاند بنياد


طرحی از ترحيمی  تحريم تير و طوفان

دل ها آيند آرام آن كوه آرند از بنيان

2 نوشته شده در  88/08/16ساعت 22  توسط صادق پیوسته  | 

چند هایکو


پیرانه مرگِ زمان

در روسیاهیِ روز

در شعله بازیِ شب



زندگی مرده
نه گورکنی
نه گوری
نه مرده شوری



مرده را گریستیم
در دروغ و تعفن
و زیستیم



گناه نبود که

مرگ را نفهمیدند

همه عمر

مرده بودند




سخنی
بی زبان
دلی
آشوب
راهی دراز




تا جایی که فهمیده ام
چیزی نفهمیده ام




مرگ بر خواب
مرده در خواب
زندگی و مرگ
خواب
انتخاب مرگ و زندگی ست




بی صدا بلند بود
قصه ای
در اتمام مادربزرگ



در  خاک من

فریاد زنده به گور

سبز می شود

تمام فصول




2 نوشته شده در  88/07/02ساعت 21  توسط صادق پیوسته  | 

نبود دستی

نبود چشمی

که اشاره‌ای کند

که اشاره‌ای بیند

نه حافظه‌ای

که یاد آورد

نماند و نبود

نبود و نشد

2 نوشته شده در  88/04/01ساعت 23  توسط صادق پیوسته  | 

دگر در دل سرِ سودا ندارم                    تمنای دلِ معنا ندارم

قلم در دست مجنون شرح باد است       برای این دویدن پا ندارم

من از آن دم که دانستم کویرم               برای رویش غم جا ندارم

سخن ازپاک بودن ، میلِ مرگ است        نفس در عمق ِاین دریا ندارم

در این دیرینه وارونگاه‌ِ تزویر                    سرابِ خانه‌ا‌ی زیبا ندارم

چه خاموش عاقبت بر ره نوشتم             برای گم‌شدن همتا ندارم

ولی گر عقل تاوانش طناب است            من از دیوانگی پروا ندارم!

2 نوشته شده در  88/04/01ساعت 23  توسط صادق پیوسته  | 

 

در "دشتِ هیچ کس"
یافتنی خواستم
به غایتِ سهم
خواستنی یافتم 
نهایتِ وهم

2 نوشته شده در  87/12/15ساعت 14  توسط صادق پیوسته  | 

بدرود رخ نمی کشد

نگاه

موج کجا کجا می زند

دل دل که هی هی و

ای وای

خیال باران

هوای خسیس

2 نوشته شده در  87/12/06ساعت 14  توسط صادق پیوسته  | 

هیچ از تداومِ ما

غبطه می خورد

با ذکرِ هیچ

معجزه ای

راهی ، نشانه ای

افسونِ بارشی

همه جا حرف و باز حرف

شاید که جمله ای

واژه ای آستانه ای

آری که آری

از این هیچ دلخوشان

با هر وزش

به هر آن جا

خیال و هیچ

بادا که بی که توانیم

بوده ایم

2 نوشته شده در  87/04/24ساعت 7  توسط صادق پیوسته  | 

یک آرزوی برآورده شده

محمود آقا ، سوپریِ محل ، می‌خواهد بابا شود. اما چه بابایی؟ بدبخت ، بیشتر ناراحت است تا خوشحال. این بابا شدنِ محمود آقا ، سوپریِ محل داستان دارد اما اول بگویم که: محمود آقا ، سوپریِ محل ، از همان اول آدمِ باخدایی بود. با تمامِ محل سلام و علیک داشت. نه که فکر کنید برای فروختن اجناسش و این حرف‌ها. نه . محمود آقا ذاتاً خوش‌مشرب بود.

 اما از خدا که پنهان نیست ، از بقیه هم پنهان نمی‌مانَد که محمود آقا ، سوپری محل ، آدمِ آرزو به‌دلی بود. از این آدم‌هایی که آرزویِ خیلی چیزها به دلشان است و من شخصاً از عاقبت این آدم‌ها می‌ترسم و بارها به این جور آدم‌ها این مسأله را گوشزد کرده‌ام و به محمود آقا ، سوپریِ محل ، هم گوشزد کرده‌بودم.

 گوشزد کردنِ من خیلی همچین محکم و واضح بود و حالا هم بنده‌ی خدا محمود آقا ، هر وقت من را می‌بیند متذکر می‌شود که آه، فلانی، ای کاش گوش کرده‌بودم حرفت را . ولی افسوس و صد افسوس که محمود  آقاها همیشه این حرف را آن وقتی می‌زنند که آب به جوی رفته و آنچه نباید بر آنها رفته‌است.

داستانِ محمود آقا ،سوپریِ محل را من آنجا فهمیدم که دیدم در صفّ اولِ نمازِ جماعت می‌نشیند و هِی با آقای مسجدِ ما (که از فرطِ  خوبی ، حال به هم زن شده است) بالا و پایین می‌رود و نافله و قفیله می‌خواند و از این حرفها. بعداً هم توصیفات می‌کند برای الباقی که های! ایمان حاج‌آقا چنین است و تقوای حاج آقا چنان.

یک روز هم که با خنده و مطایبه به او گفتم آخر محمود آقا این حرفها چیست ، برو جورابت را بشور که ملت پشت سَرَت جوانمرگ شدند (حالا خوب است تنها هم بودیم) گفت تو که پشت سر حاج آقا نماز نمی‌خوانی نترس ، نمی‌میری؛ تازه جورابِ حاج آقا هم بو می‌دهد و این هم نشانه‌ی ایمانش است که به این مسایلِ کوچک نمی‌رسد. من هم از بختِ بد آن روز اعصابم چروک بود زدم به تیپ و تاپش که: گُه خورده آن حاج آقای شما با آن ایمانِ بوگندویی که دارد! خلاصه، بحث شد و شما هم که می‌دانید ، بحث های مذهبی داغ است و همیشه طرفین دلایلی دارند که تا قیامت نشود معلوم نمی شود کدام راست است. اما در مورد ما معلوم شد و تاریخ به سرعت قضاوت کرد.

گرچه محمود آقا ، سوپری محل، راست می‌گفت و من آدمِ بد دهنی بودم و نباید ادعا می‌کردم حاج آقا از آن چیزها خورده و صد البته من آدمِ بد دلی بودم و باید وقتی مؤمنین حاج‌آقا را قبول داشتند اصل را بر ایمانِ او می‌گذاشتم و پشت سرش نماز می‌خواندم اما من یک آدمِ معمولی بودم و می‌دانستم ایمان عجیب و غریبِ حاج آقا و دنبالِ کرامت و دعا و ماورا  افتادنِ  محمود آقا ، یک کاری دست محمود آقا می‌دهد و داد.

بله ، گفتم محمود آقا سوپری محل می‌خواست بابا شود اما چه بابایی؟ آن جوری که محمود آقا ، سوپری محل، خودش می‌گوید یک شب که رفته بود منزل ، خانمش بنای داد و بیداد گذاشته بود که وای!مردم! این چه زندگی‌یی است. این چه مصیبتی است. صبح که مغازه داری می‌کنی و شب هم حساب‌داری . وقتِ نماز و ناهار و شام هم که با حاج آقایی. پس تکلیفِ منِ فلک‌زده چه‌می‌شود؟ من مگر فاحشه‌ی محمود آقا هستم که فقط در رختخواب با محمود آقا باشم و این‌جوری نمی شود و آن‌جوری باید باشد و خانه‌ی مادرم اینها نرفتیم و وقتِ‌بچه‌دار شدن است و همه جور حرفی آن‌شب محمود آقا شنید.

محمود آقا اما در رختخواب به این فکر بود که باید به طورِ کلی این وضع را عوض کرد. این بود که از خدا خواست جای زنش باشد و زنش جای او. به هر حال، هر کس در آن وضعیت ممکن بود تصمیمِ احمقانه بگیرد اما همان‌طور که اشاره کردم ، من این بدبختیِ محمود آقا را از آرزو به‌دلی اش میدانم. حاج آقا اوصاف معنوی می‌گفت ، دوست داشت حاج‌آقا باشد. می‌گفتند خارجه این‌جور است و آن‌جور ، دوست داشت برود خارجه. حالا اینها هیچ. این زن شدن را معلوم نیست چرا از خدا خواسته‌بود. آن هم دقیقاً موقعی که تویِ کارِ کرامت و دعا و ماورا بود. خوب ، محمود آقا هم آدمِ باخدایی بود و خدا آرزویِ او را بر آورده کرد.

شاید فکر کنید که دیگر بدبختیِ محمود آقا  سوپریِ محل ما را فهمیده‌اید. اما اصلاً. تا اینجای قضیه که هیچ‌کس بدبخت نشده. به خصوص محمود آقا که لطفِ خدا شاملِ حالش شده است. همین شما که خنده‌تان گرفته. آرزو کنید ببینم می‌توانید زن شوید؟ یا اگر زن هستید می‌توانید مرد شوید؟ کلی خرج و دنگ و فنگ دارد آخرش هم کپی که برابرِ اصل نیست؛ هست؟ پس وقتی می‌گویم بحثِ آرزو به‌دلیِ محمود آقا است گوش کنید. مبادا آرزویی بکنید که تهِ خط را نخوانده باشید. بعد هم مثلِ محمود آقا کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم بگیرید دست‌تان و بیایید پیشِ یکی مثلِ من که راهنمایی‌تان کند که تازه شانس بیاورید آدم ِ خوبی باشد .

خلاصه محمود آقا روزی که زن شد خیلی خوشحال بود. صبح که پاشد دید زنِ خودش است فهمید که زن‌اش هم محمود آقاست. یادم رفته بود بگویم که محمود آقا آدمِ باهوشی هم بود. خلاصه اینکه غذا درست کرد و خانه را مرتب کرد و کلی فیلم دید و کلی کارها که می‌خواست و نمی‌رسید انجام داد تا محمود آقا آمد. چند روزی که اینجوری گذشت احساس کرد شخصیت و اهمیت و معنویت و همه چیزش را فدای حس راحت‌طلبی‌اش کرده و از بختِ سرنگون ، همان هم اشتباه بوده‌است. چون هر کاری می‌کرد محمود آقا یک ایرادی می‌گرفت و خلاصه حرف، حرفِ محمود آقا بود و زنِ محمود آقا بودن هم راحت نبود و به قولِ لسان‌الغیب: که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل‌ها.

اینجاست که من می‌گویم این محمود آقا آرزو به‌دل بود و حالا بیشتر هم معلوم می‌شود. القصه ، محمود آقا یک شب کلی گریه کرد و از خدا خواست دوباره مرد شود. آن‌جوری که خودش تعریف می‌کند سه با خوابید و صدایی آسمانی شنید که : "مصلحتی هست در این کار ، زن بمان تا آن وقت که زمان موعود فرا رسد و به حال خویش باز گردی".  ولی باز گریه کرد که خدایا ، من از تو می‌خواهم که همین امشب اوضاع را ریچینج (Rechange) کنی و به حالت اول برگردانی و چون محمود آقا آدمِ باخدایی بود ، خدا هم حرف‌اش را زمین نینداخت.

حالا چند ماه است ، هر روز که من می‌روم سوپری ، محمود آقا درموردِ حاملگی‌اش با من صحبت می‌کند و می‌گوید اگر آرزویِ ایمانِ حاج‌آقایی در سرش نبود به زنش بیشتر توجه می‌کرد و آن دعوا پیش نمی آمد و آرزو نمی کرد زن شود. اگر آرزوی زن شدن به دلش نبود ماجرا آغاز نمی‌شد. اگر وقتی زن شد آرزوی ریچینج به دلش نمی‌افتاد الآن یک زن آرام در خانه‌ی خودش بود . اگر آن شب که آرزویِ ریچینج به سرش زد به آن حرف‌های آسمانی گوش می‌کرد اینقدر نگون‌بخت نمی‌شد. بدتر از همه آنکه اگر وقتی زن شد آرزوی بچه‌دار شدن به دلش نمی‌نشست امروز دیگر حامله نبود.

به هر حال، من همیشه محمود آقا سوپریِ محل را سفارش می‌کنم که این حرفها درز نکند و بهترین کار این است که ماجرا را فقط به زن‌اش بگوید و به دیگران بگوید مشکل چربی دارد. زنش هم که هم بچه دوست دارد و هم آبرویش را و مشکل تا چند ماهِ دیگر حل می‌شود اما می‌ترسم محمود آقا،سوپریِ محل، آرزوی شهرت به دل داشته باشد و ماجرا را فاش کند . فکرش را بکنید ، همین شما اگر بدانید واقعاً محمود آقا ، سوپری محل ، حامله است ...

2 نوشته شده در  87/02/14ساعت 19  توسط صادق پیوسته  | 

عاقبت شماره شدیم

ترس را

جوانه زدیم

به شکل مولایان بی زبان

بی پیکر

در انعکاس سکوت

بال بال انتظار

ناله ناله کنان

بی راه به فردا

چهره به چهره ضرب شدیم

بسیار شدیم

به معراج دروغ 

برای سالها خطوط

و سالها برای خطوط

2 نوشته شده در  87/01/29ساعت 15  توسط صادق پیوسته  | 

می رسد

بسیج آواره ها

کهن آرواره ها

و داوران بی باور

خاطره می گیرند

از همه سو

می گریند

که اینچنین نبوده ایم

بادا چنین باد

که می وزد به حاشا

از او به او رسیده اند

هر نفس باورشان نیست

مرگ را

که ثانیه می زند

خواندند فسانه ای

شاعر گفت

2 نوشته شده در  87/01/29ساعت 1  توسط صادق پیوسته  | 

 
Find Lyrics:

Browse All Lyrics